X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 13 مرداد 1392 در ساعت 02:30 ~ چاپ مطلب
نویسنده : ...
عنوان :

شعر های دوران طفولیت


برچسب‌ها : شعر های دوران طفولیت، شعر های دوران کودکی، هی یادش بخیر، خاطره انگیز

صد دانه یاغوت
دسته به دسته
با نظم و ترتیب
یک جا نشسته
هر دانه ای هست
خوش رنگ و رخشان
قلب سفیدی
در سینه ی آن... 

باز باران
با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه ...  

بارون میاد جر جر
پشت خونه ی هاجر
هاجر عروسی داره
دمب خروسی داره...! 

ب مثل بهار
هاپچه هاپچه!... 

دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده، سواد داری؟
نچ، نچ
بی سوادی؟
نچ، نچ
پس تو خر من هستی 

شاپرک خسته میشه
بال هاشو زود میبنده
روی گل ها میشینه
شعر میخونه و میخنده... 

عمو زنجیر باف
بــــــــــلــــــــــه
زنجیر منو بافتی؟
بــــــــــلــــــــــه...  

شبا که ما میخوابیم
آقا پلیسه بیداره
ما خواب خوش میبینیم
اون دنبال شکاره... 

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده تو رختخواب مخمل آبیش خوابیده... 

توی کتاب نوشته
تنبلی کاره زشته
تنبل همیشه خوابه
جاش توی رختخوابه... 

پاییزه و پاییزه
برگ درخت میریزه
هوا شده کمی سرد
روی زمین پر از برگ... 

توپولوام توپولو
صورتم مثل هلو
قد و بالام کوتاهه
چشم و ابروم سیاهه
مامان خوبی دارم
میشینه توی خونه
میدوزه دونه دونه
میپوشم خوشگل میشم مثل یه دسته گل میشم

دست میزنم من
پا می کوبم من
شادابم
در دل خود غمی نـــــداااااااارم... 

توی ده شلمرود، فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یک فلفلی یک مرغ زرد کاکلی... 

تاب تاب عباسی خدا منو نندازی 

نترس! نترس! نترس بچه جون
برو! برو! برو به میدون
امید نذار بمیره
چی گفتم؟
غم جای اونو بگیره
فمیدی؟...
یه مورچه اگه صد دفعه دونش بیفته صد دفعه برش میداره! واسه چی؟ واسه اینکه امید داره! 
(پسر خاله) 

اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره نه شیر داره نه پستون شیرش رو بردن هندستون ... 

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم... 

میوه نخور نشسته رویش مگس نشسته؟
اول بشور با دقت بعداً بخور با لذت

اولا شلخته
دومیا پا تخته
سومیا رئیس ان
چارمیا پلیسند
پنجمیا رفوزه با سر میرن تو کوزه!
شیشمیا؟؟؟؟؟


دختر پادشاه
اومده تماشا
چی میخواد آلوچه
آلوچه نادریم
سر به سرش میذاریم
کلا به سرش میذاریم
یک دو سه
صد و بیست و سه 

در قندون لب خندون
در قندون لب خندون
تمیزه در قندون قشنگه لب خندون اگه نخندی امروز میشی فردا پشیمون... 

نظرات (2)
زمان ثبت : جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 11:31 [لینک نظر]
نویسنده : مشنگ با همفکری بچه های فامیل
امتیاز : 0 0
عینک دودی خودت میدونی رفتم خیابون به زیر بارون پلیسا دیدم؟؟یه زاری ورداشت هیچیش نگفتم دو زاری برداشت هیچیش نگفنم سه زاری برداشت زدم گوشش گوشش خون افتاد بردمش دکتر دکتر دواش قرص سیاش داد خورد و خورد و خورد تا اخرش مرد اشغالی اومد جنازشو برد نمک و خورد
پاسخ:
مرسی
زمان ثبت : سه‌شنبه 26 آذر 1392 ساعت 14:22 [لینک نظر]
نویسنده : مریم
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عالیه قشنگه ولی من یادم نمیاد دوران کودکیم همچین شعر هایی بوده باشه :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :